High art
*این روزها به چه چیزی می شود فکرکرد؟ آیا سالهای قبل آرامتر بوده ام ؟ چرا همه چیز اینقدر آشفته و رو به انحطاط است ؟ چراهمیشه دیر رسیده ام ؟ زمان حال من کجاست ؟ چقدر خسته ام . مدام تخلیه می شوم . تخلیه می کنم . از همه چیز خودم را می رهانم . ته ذهنم چی وول می خورد ؟ میزان بی تفاوتی ام مرا را به وحشت می اندازد . چرا چیزی نمی خواهم ؟ دوست دارم سبک شوم . سبک تر . سبک تر . دوست دارم دود شوم بروم بالا ،بروم پایین ، لای لباسهایی که تنگ بدن هایی هستند . دوست دارم فاصله ایجاد کنم . باز کنم . باز کنم . باد شوم . محو شوم . از بودن بیزارم ... این روزها« چخوف »می خوانم . زندگینامه اش را به قلم «هانری تروایا». برای بار دوم . بار سوم . توی محله هاشان طاعون هست ،سگ هست ، سل هست ،موسیقی هم هست ،نقاشی ،ودکا ، دیوانگی ،خدا... .پایان نامه ام یحتمل در باب اوست .درام هایش البته . درباره نقطه روشنی در انتهای تیرگی ها . باید مطمئن شوم توهم نیست . نباید باشد . باید درست نگاه کنم . نگاه کنم .پایان هایی رهایی بخش .
** دو و نیم روز رفتم اهواز.خیلی کم بود .خیلی زیاد بود .تردید و تعلیق ویژگی این روزهاست .چیزی نمی دانم .لا ادری گری مرامم شده. گرم بود و لایه ای از خاک بر همه چیز. حاشیه نشینانی گرسنه و تشنه ،شهر را می میکدند.حاشیه نشینانی پر از شور زندگی ،پر از جماع ،پرازعربده ، پر از زندگی ....آری زندگی . کسانی که سهم شان را از زندگی می خواهند و حتمن هم می گیرند. چرخیدم توی شهر. چرخیدم لای همه چیز . خیلی وقت است به چشمهای آدمها خیره نمی شوم انرژی زیادی از من می گیرد. چیزهایی در من تمام شده .
*** تابستان گذشت. من کار کردم . بیشتر کار کردم . باقی اش هم خوب بود . شکایتی ندارم ، اما شادهم نیستم . یاغی .یاغی . ریشه این واژه را می دانید؟! لاغرتر شده ام . از مرزی عبور کرده ام که هنوز نمی دانم چیست .به زودی می شناسمش.
**** دارم داستان کوتاهی می نویسم برای مجله ای . خوابم می آید . سیگار می کشم. سر کار نمی روم . زل می زنم به روبرو. افسردگی شدید دارم . می دانم . ترسناک نیست. غمگینانه است . خنده ام می گیرد. تلاشی نمی کنم .تلاش نکن . فقط دراز بکش.می نویسم .نسکافه می خورم. کسی چیززیادی نمی داند .هیچ کس چیزی نمی داند .
***** فیلمهای «tomboy» و «high art» را ده بار می بینم . به هرکس دوست دارم می دهمشان .
****** اندیشه ی چخوف هم بدبینانه است .این حقیقتی است ،اما چنین اندیشه ای ناپایدار است. او به پیشرفت،به کمال انسان و به پیدایش زندگی بهتر اعتقادی بیش و کم خوش خیالانه داشت.با این همه چخوف ماده باور و نامعتقد،همزمان رگه ای ژرف و ماندگار از عرفان در خود می شناخت،پیش اگاهی تشویش آمیزی داشت از چیزی که به تمامی تعریف نمی توانست. آنچه به آثارش هاله ای از حقیقت می داد ترکیب آنها از گرمی انسانی و روح علمی بود.به رغم وارستگی اش از این نکته آگاه بودکه شیوه ای نو در اندیشه و نویسندگی روسیه پدید آورده است. به گورکی گفت:«راه هایی که من گشوده ام بکر و گام نخورده خواهند ماند.این تنها ارزش من است.(از کتاب چخوف /هانری تروایا)
******* دوست داشتم چیزهای کثیف تر و جانانه تری بنویسم کمی خودم را کنترل کردم . به زودی خواهم نوشت.
مهدی ربی