تبليغاتX
آن گوشه ی دنجِ سمت چپ

می دانی رفیق وقتی چیزی یا کسی را مدتی رها می کنی ،بازگشت به آن با کمی دشواری همراه می شود . مدتی نبودن ،رفتن ،تغییر کردن و بازگشتن . شاید یکی از راههای ارتباط دوباره این باشد که درباره آن «نبودن » حرف بزنی و دراینجا من باید با این صفحه ی آبی خوش رنگ بگویم کجا بوده ام و چه کرده ام و چرا ؟شاید ،شاید آنوقت دوباره بتوانیم به هم باز گردیم . اما این بازگشتی است دوباره یا شروعی دیگر ؟از این بازی پایان ناپذیر کلمات که بگذریم این می شود :

سپیده دم بیست و چهارم تیر نزده بود که ماشینم را انداختم توی جاده به قصد سفری رویایی به شهرم . خالی بودم . خالی شده بودم از گرما از آفتاب از خودم . خیلی وقت بود درست و درمان نرفته بودم . دلم می تپید . می دانستم گرمای هوا در روز به شصت درجه رسیده و رطوبت به بالای نود درصد. می دانستم خانه پدری خالی از هر وسیله رفاهی است .می دانستم کولرها پر ازخاک و غبار سرخ هستند . می دانستم . چهار و نیم صبح زدم به چاک جعده هم از شوق زودتر رسیدن و هم از ترس پلیس راه و گیر دادن های احتمالی به شیشه های دودی ماشین مشکی ام که حالا مشکی تر شده بود. ماه نقره ای بود و خندان در آسمان سرمه ای کویر میانی ایران . راندمش با شیشه های تا آخر پایین کشیده . جاده ،موزیک ،باد و صبحی در آستانه طلوع برای آدمی مثل من کافی است که نخواهم بدانم «از کجا آمده ام و به کجا می روم و برای چه » و از این پرت و پلاها یی که پدرانمان بافته اند سالها و به جایش فقط لبخند می زدم و دهانم را باز می کردم تا باد تویش بچرخد و بچرخد و نگاه می کردم به آسمانی که از سرمه ای تیره به کبودی باز می رسید و نزدیک قله ها رگه هایی از آبی روشن داشت . همان آبی آسمانی معروف.

به اهواز فکر می کردم ،به کارون ،به نخل ها و به اینکه آنها هم به من فکر می کنند ؟ به ساعت دو نیمه شب، روی پل محبوبم ،به دویدن در مسیر همیشگی و خلا جاودان آن خیابان ها در سکوت شب . و به همه جای آن شهر که مرا پناه داد در روزهای سخت و به اینکه من عاشقش هستم رفیق. به تحقیقات میدانی رمان فکر می کردم برای بعضی فصول .به آدمهای متلونی که باید می دیدم و حرف می زدم ،می زدم ،می زدم . به دوستانی که می خواستند از ایران بروند و رفتند . و به همه آنهایی که رفته اند و خواهند رفت . و به دوست نازنینم دکترعلی حقیقی که صبورانه و به تنهایی و شرافتمندانه شهرش را دوست دارد و برایش کار می کند . وبه یخ فروش پیر که اگر یک روز یخ نمی فروخت ذوب می شدم در آن گرما . وبه این که آیا هنوز سر جایش است...

گله ای سگ ،خسته از ولگردهای شبانه ،دراز شده بودند روی شانه جاده . نرسیده بهشان بلند شدند و پارس کنان موازی ماشین  دویدند .سرعتم را کم کردم و تماشایشان کردم و شنیدمشان. آی سگ ها آی دوستان همیشگی . ومن همچنان فکر می کردم و ماشین رانده می شد و هوا روشن و من «من »می شدم . فکر می کردم و می راندم و نمی دانستم چهل و پنج روز آنجا خواهم ماند و شهر را خواهم مکید و کوزه را پر خواهم کرد برای بازگشتی دیگر یا شروعی دوباره؟ ونمی دانستم چند روز بعد خبر قبولی کارشناسی ارشد خواهد رسید و من بعد از سیزده سال دوباره دانشجو خواهم شد البته اینبار در رشته ای دوست داشتنی و همان که می خواستم و البته در تهران بزرگ این شهری که دلبری هایش را تا به امروز تاب آورده ام . تا ببینم چرخ روزگار چه چرخ هایی خواهد زد و چه خواهد شد و چه خواهم شد....

جاده بود و نسیم سرد صبح گاهی و من از «گندمان »رد می شدم و نمی دانستم ....

*این پست رو به کپسول فلوکستین تقدیم می کنم که از من خواست بنویسم و نوشتم و برای تو .


+ نوشته شده توسط مهدی ربی در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 و ساعت 18:24 |

فهرست

پیشگفتار......................................................................................................۱۳

۱.بریدن اندام ها.............................................................................................

۲.کندن پوست..............................................................................................

۳.سوزانیدن و کباب کردن................................................................................

۴.پاره پاره کردن............................................................................................

۵.زنده به گور کردن........................................................................................

۶.زیر تازیانه و چوب کشتن و خرد کردن سر با گرز...............................................

۷.خفه کردن................................................................................................

۸.بستن به دم اسب و بستن به درخت.............................................................

۹.در دیگ جوشان انداختن و در نمد پیچیدن ........................................................

۱۰.جوال دوز بر زبان زدن ...............................................................................

۱۱.در پوست خام گذاشتن ،زیر پای پیل انداختن.................................................

۱۲.برخی دیگر از شیوه های سخت کشی :......................................................۲۳۲

از خایه آویختن،سرب و نقره گداخته در چشم و گلو ریختن،سنگسار کردن،زیر شکنجه کشتن،

از گرسنگی و تشنگی کشتن،کندن سر از بدن،فشار بر سینه و خرد کردن پاها،کشتن با قلمدان ،

گذاشتن در تنور میخ دار،زدن دایره بر سر و کشتن ،زنده خورده شدن ....

 

*قسمتی از فهرست کتاب «تاریخ سخت کشی »/عباسقلی غفاری فرد/نگاه/  ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 و ساعت 14:56 |

... به کلبه که بر می گردم ،خودم را با حوله ای خشک می کنم . روی تخت می نشینم ،به تنم نگاه می کنم و به این فکر می کنم که وقتی اوشیما به سن من اینجا بود چه حالی داشت . اما نمی توانم مجسم کنم . او خیلی بی اعتناست و خیلی سرد .

گفته بود :«من با همه فرق دارم .»نمی دانم منظورش چه بود ،اما مطمئنم که همین جوری یک چیزی نمی پراند .این حرف را نزده بود که خود را اسرار آمیز یا خجالتی جلوه دهد .

دلم می خواهد با خودم ور بروم . اما فکر بهتری به سراغم می آید . باران که آن قدر مشت و مالم داده بود یک جور عجیبی تطهیرم کرده بود و حالا دلم می خواهد این احساس را مدتی کش بدهم . یک شورت ورزشی می پوشم ،چند نفس عمیق می کشم و شروع می کنم به نرمش . صد تا نرمش کمر و بعد صد تا بشین و پاشو . هر زمان روی یک رشته از عضلات متمرکز می شوم . نرمش روزانه را که انجام می دهم ،ذهنم شفاف می شود . باران بند آمد ،خورشید از لای ابرپاره ها می درخشد و پرندگان جیر و ویر از سر گرفته اند .

اما خودت می دانی که این آرامش دوام ندارد . مثل جانوری خستگی ناپذیر است که هر جا بروی دنبالت می آید .تا اعماق جنگل هم پشت سرت می آید .خشن ،بی امان ،بی رحم ،خستگی ناپذیر است و هرگز رهایت نمی کند . حالا می توانی به خودت مسلط شوی و با خودت ور نروی ،ولی یک جا گیرت می اندازد ،مثل خواب .خوابهای خلاف عرف می بینی و دست خودت نیست .این چیزی نیست که اختیارش دست تو باشد . دستت به این قدرت قاهر نمی رسد . تنها کاری که می توانی بکنی ،قبول آن است .

از تخیل می ترسی . حتی بیشتر از آن رویا ها . از مسئولیتی که با رویا شروع می شود می ترسی . اما ناچاری و رویا هم جزو خواب است .بیدار که شدی ،می توانی تخیل را سرکوب کنی . اما رویا را که نمی شود سر کوب کرد ...

 

*قسمتی از رمان «کافکا در کرانه »/هاروکی موراکامی /برگردان مهدی غبرایی/نیلوفر

** چند وقتی بود اینقدر از خواندن یک رمان لذت نبرده بودم . با گارد سمت کتاب رفتم اما استاد گارد مرا شکست و اجازه داد مثل قدیم ها در خواندن غرق شوم و لذت ببرم از متن .به شدت آشنا و دوست داشتنی است برایم . حتی وقتی پشت رمان سوررئالش پنهان شده است . دو روزه خواندمش و بی اغراق لحظه ای خسته نشدم . چقدر می شود از این مرد زندگی را آموخت .موراکامی ،شصت ساله ،ساده ،آرام و سر به کار خویش ،همچنان در حال کشف جهان است و هم زمان غرق در جهان .  

***  مجموعه داستان «ماه سربی » خانوم ماهزاده امیری را هم خواندم . سال 86در آمده در نشر گل آذین . داستانها را خیلی دوست داشتم . جنوب خاص خودش را تصویر کرده است . داستانها به وضوح پر از خون و زندگی اند . دست مریزاد .

**** اما این روزها به شدت حس رفتن دارم . به یک جای دور . خیلی دور . ... .

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در دوشنبه سی ام خرداد 1390 و ساعت 20:35 |
بر بلندای آن کوه بلند

                            که خیلی هم بلند نبود


                                  باد بود و ماه بود و

                                                              حرکت کند اتاقک های تله کابین

و من به تماشا نشسته بودم

                                          با پیرهنی مشکی بر دلم

زنانی سیاه پوش

                                 قه قاه می زدند و

                                                کوله پشتی ها را بر قوس کمر ها  می کشیدند


                    آن سو تر

                                   مردانی نعره زنان سینه ی کوه را می شکافتند

                          

                                                             و به حجم عضلات ساق ها می افزودند


                         شهابی از آسمان گذشت

                                                  و من به تماشا نشسته بودم

زنان به هم نگریستند

                                      و لبخند زنان یکدیگر را نوازش کردند

            

                                   نوازش کردند نوازش کردند نوازش کردند


و غنچه  انارهاشان که گرم بود و

                                            بوی دریا می داد


                                             بر سر انگشتانشان شکفت


                                 و آنگاه در آغوش هم چنان به خواب رفتند

                                   

                                                                  که گویی مسیح در آغوش مریم .


+ نوشته شده توسط مهدی ربی در سه شنبه هفدهم خرداد 1390 و ساعت 1:14 |

...درباره حس دیروزم این را هم بگویم که فکر می کنم گم شدگی اصلا حس بدی نیست . خیلی هم چیز خوبی ست . می دانی چرا ؟چون در محله مان هم که باشیم ،با دیگران که رابطه داشته باشیم ،روابط خانوادگی مان هم که روبه راه باشد ،باز این گم شدگی را همراه خودمان داریم .ما در واقع گم شده ایم ،نمی توانیم رابطه ای برقرار کنیم ،چشم بسته می رویم داخل محله مان ،ولی حقیقتش این است که نمی شناسیمش . محله ما را تحویل نمی گیرد . ما هم با محله ارتباطی نداریم . خب ،گاهی در شرایطی قرار می گیریم که احساس می کنیم واقعا گم شده ایم ،یعنی خود واقعی مان را گم کرده ایم . اگر برای گم شدگی ات مجوز پیدا کنی ،شاید بیشتر از اینها احساس راحتی بکنی . اینست که می گویم شانسی نداری برای این که دوباره برگردی به ذات گم شده ی خودت . راه حل خیلی ازمسایل ساده را نمی دانی ،جواب شان را نمی دانی ،علت شان را نمی دانی . شاید این آرامشی که در این کوچه ها پیدا می کنی ،در این کوچه هایی که نمی دانی تا حالا کجا بوده اند و اسم شان چیست و کارگری هم دم خانه ها نیست که سئوالی ازشان بپرسی شبیه یک کابوس است ،یک کابوس دلپذیر . می دانی آخرش خوش است و ترسی هم از چیزی نداری . ولی به هرحال گم شده ای . در این که شکی نیست ،هست ؟وقتی آدرس می پرسی ،به هر حال بر می گردی به خود حقیقی ات ،به این که هیچ اقتدار نداری ،این که همه چیز را نمی دانی و اصلا هم فکر نکن در شرایط خیلی خوبی هستی اینجوری به خود واقعی ات نزدیکتر می شوی . همین خودش برای تو لذت بخش است . درست مثل این است که به آدمی که فکر می کنیم بد است بگوییم تو خیلی آدم بدی هستی ،چون قرارما این بوده که یکی بد باشد . واقعا هر قدر هم که بگردیم جواب هیچ سوالی را کاملا پیدا نمی کنیم ،موقعیت خودمان را درست نمی شناسیم . برای همین است که که فکر می کنم واقعا گم شده ایم . در همه راه هایی که می خواهیم برویم این گم شدگی ،بالاخره ،یک جایی عینیت پیدا می کند و من هم در اولین فرصت خودم را گم می کنم . این خیلی دلپذیر است . الان که دارم این حرف را می زنم ،فکر می کنم بیشتر از اینها می شود این کار را کرد . می شود اینکار را کرد و آن بار هم خیلی جدی ،اینجوری حتا شاید یک هفته هم نتوانی خودت را پیدا کنی ...

*       قسمتی از مصاحبه شادمهر راستین با عباس کیارستمی در شماره اول ماهنامه تجربه . بخریم . ارزشش را دارد . پرو پیمان و شکیل است و پر از مطالب خواندنی . با بچه هایی حرفه ای و زحمت کش و خلاق .

*      وقتی کیارستمی را می خوانی یا کارهایش را می بینی انگار با کسی روبرو شده ای که هم کودک است و هم بزرگسال ،هم دانا ست و هم نادان . یک نادانی قشنگ و سبکی را با خودش حمل می کند که از دانایی  بیشتر دوستش دارم .

*      - دیروز از شر امتحانی رها شدم . خسته و سنگین . حالا می توانم بعد از چند ماه دوباره داستان بخوانم و هر کتاب دیگری که روی میزو لبه های کتابخانه به صف کرده ام و البته فیلم و بیشتر از همه پرسه زدن های بی هدف در شهر ،پای پیاده با کوله ای سبک و ساندویچ کالباسی که خودم پیچانده ام و البته موبایل خاموش . اینطوری حسابی حالم خوش می شود و می توانم برگردم و چند صفحه ای بنویسم .

*      - «قناری باز » حامد اسماعیلیون را خواندم . به نظرم بسیار پخته تر و ظریفتر از کار خوب اولش است . من از داستان «نیالا» و «چیزی میان گلدان ها » لذتها بردم .

*      گاهی فکر می کنم « کشف لذت تنهایی» مهمترین دستاورد ادبیات برای من بوده است .

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:10 |